تاریخ : شنبه، 12 بهمن ماه، 1387
موضوع : از میان سایتها

ویژه سی سالگی انقلاب ؛ مستر ترات گفت: ما از درون كاخ اطلاعات دقيقي داريم

«ترات» رئيس اطلاعات انگليس در ايران و نفر دوم سفارت اين كشور بود. وليعهد مرا به ديدار او فرستاد و گفت:دربارة وضع من با او صحبت كن.ببين تكليفم چيست. ترات به من گفت:ما از درون كاخ اطلاعات دقيق و مدارك مستند داريم.او دائماً به راديوهايي انگليسي و فرانسه گوش مي‌دهد.



*مسترترات و تدارك سلطنت محمدرضا

دو هفته آخر سلطنت رضا خان، من درگير مسائلي بودم كه به تعيين سرنوشت بعدي حكومت پهلوي پيوند قطعي داشت. نزديكي من به وليعهد و دوستي منحصر به‌فرد او با من عاملي بود كه سبب شد تا در اين مقطع حسّاس نقش رابط او را با مقامات اطلاعاتي انگلستان عهده‌دار شوم.
در اين روزها، من تنها يار محرم و صميمي محمدرضا بودم. ارنست پرون يكي دوماه قبل از شهريور 20، تحت اين عنوان كه مي‌خواهم خانواده‌ام را ببينم، ايران را ترك كرد و سپس، پس از تحكيم حكومت محمدرضا و سلطنت او، بازگشت. اين سفر او جمعاً 5 ـ 6 ماه طول كشيد. فوزيه هم به اتفاق دخترش شهناز (كه فكر مي‌كنم يكي دوساله بود) توسط محمدرضا به مصر فرستاده شد، تا از جريانات ناراحت نشود. لذا، طي اين مدّت محمدرضا با من تنها بود.
بعدازظهر يكي از روزهاي نهم يا دهم شهريور، وليعهد به من گفت: "همين امروز به سفارت انگليس مراجعه كن. در آن‌جا فردي است به نام ترات كه رئيس اطلاعات انگليس در ايران و نفر دوم سفارت است. او در جريان است و دربارة وضع من با او صحبت كن." محمدرضا اصرار داشت كه همين امروز اين كار را انجام دهم. نمي‌دانم نام ترات و تماس با او را چه كسي به محمدرضا توصيه كرده بود. شايد فروغي، شايد قوام شيرازي و شايد كس ديگر؟!
من به سفارت انگليس تلفن كردم و گفتم با مسترترات كار دارم. تلفنچي به او اطلاع داد. خودم را معرفي كردم و گفتم كه از طرف وليعهد پيغامي دارم. از اين موضوع استقبال كرد و گفت: "همين امشب دقيقاً رأس ساعت 8 به قلهك بيا!" (در آن موقع، كه تابستان بود، سفارت در قلهك قرار داشت) "در آن‌جا، در مقابل در سفارت جنگل كوچكي است، در آن‌جا منتظر من باش!" سپس مشخصات خود را به من داد، كه قدش 180 سانت است، باريك اندام است و حدود 45 ـ 50 ساله و گفت كه همان‌جا قدم بزنم و او، كه مرا قبلاً نديده بود، مي‌تواند مرا بشناسد! من چند دقيقه قبل از موعد مقرّر رسيدم، ولي به قسمت موعود نرفتم و كمي بالاتر قدم زدم و رأس ساعت 8 به محل قرار رفتم. ديدم كه از جنگل خبري نيست و تنها يك زمين بلاتكليف است كه تعدادي درخت در آن‌جا كاشته شده و حدود 2000 متر مساحت دارد. دقيقاً رأس ساعت 8 فردي از در سفارت خارج شد و از آن سمت خيابان به طرف من آمد، ديدم كه مشخصات او با مستر ترات تطبيق مي‌كند.
به هم كه رسيديم به فارسي سليس گفت: "اسمتان چيست؟!" گفتم: "فردوست!". گفت: "خوب، من هم ترات!" و دست داد. بلافاصله پرسيد كه موضوع چيست؟ گفتم كه وليعهد مرا فرستاده و نام شما را به من داده تا با شما تماس بگيرم و بپرسم كه وضع او چه خواهد شد و تكليفش چيست؟ ترات مقداري صحبت كرد و گفت كه محمدرضا طرفدار شديد آلمان‌ها است و ما از درون كاخ اطلاعات دقيق و مدارك مستند داريم كه او دائماً به راديوهايي كه در ارتباط با جنگ است، به زبان‌هاي انگليسي و فرانسه و فارسي، گوش مي‌دهد و نقشه‌اي دارد كه خود تو پيشرفت آلمان در جبهه‌ها را برايش در آن نقشه با سنجاق مشخصّ مي‌كني! من گفتم كه من صرفاً پيام‌آور و پيام‌‌بر هستم و مطالبي كه فرموديد را به محمدرضا منعكس مي‌كنم! ترات گفت: "به هر حال من آماده هستم كه هر لحظه، حتي هر شب، در همين ساعت و در همين محل با شما ملاقات كنم. شما هم هيچ نگران وقت نباش، كه مبادا مزاحم باشي، چنين چيزي مطرح نيست و هر لحظه كاري داشتي تلفن كن!"
من به سعدآباد بازگشتم و جريان را به محمدرضا گفتم. او شديداً جا خورد و تعجب كرد كه از كجا مي‌داند كه من به راديو گوش مي‌دهم و يا نقشه دارم و غيره! من گفتم: "خوب، اگر اين‌ها را ندانند پس فايده‌شان چيست؟!" محمدرضا گفت: "حتماً كار اين پيشخدمت‌ها است!" گفتم: "حالا كار هر كه است شما به اين كاري نداشته باش، ‌برداشت شما از اصل مسئله چيست؟!" محمدرضا گفت: "فردا اوّل وقت با ترات تماس بگير و با او قرار ملاقات بگذار و بگو كه همان شب با محمدرضا صحبت كردم و گفت كه نقشه را از بين مي‌برم و راديو هم ديگر گوش نمي‌كنم؛ مگر راديوهايي كه خودشان اجازه دهند آن‌ها را بشنوم!"
شب بعد، به همان ترتيب، ترات را در همان محل ديدم. در ملاقات‌ها با ترات من هميشه 5 ـ 6 دقيقه زودتر مي‌رسيدم، چون احتمال خرابي اتومبيل در راه را نيز محاسبه مي‌كردم. ولي ترات هميشه همان رأس ساعت 8 از در سفارت خارج مي‌شد. به ترات گفتم كه محمدرضا گفته كه نقشه‌ها را پاره مي‌كنم و راديوي بيگانه هم گوش نمي‌دهم، مگر آن راديوهايي كه با اجازه شما باشد. ترات گفت: "خوب، ببينيم كه آيا او در اين بيانش، صداقت دارد يا نه؟!" گفتم: "من كي شما را ببينم؟!" گفت: "هر موقع كه بخواهي، فردا هم مي‌تواني ببيني، ولي فعلاً جوابي جز اين ندارم." اين ملاقات كوتاه بود. ترات هيچ‌گاه صحبت اضافي نمي‌كرد و مشخص بود كه فرد اطلاعاتي ورزيده‌اي است. در عين حال خشن نيز بود. البته با من موردي نبود كه خشونت نشان دهد، ولي از چهره‌اش مشخص بود كه فرد خشني است.
همان شب من جريان ملاقات دوم را به محمدرضا گفتم. او بلافاصله راديو را كنار گذاشت و دستور داد كه نقشه و ريسمان و سنجاق و... را جمع‌آوري كنم و گفت كه ديگر در اتاق من از اين چيزها نباشد!! او بلافاصله از من خواست كه به ترات تلفن كنم! خيلي دلواپس بود و شور مي‌زد. مي‌خواست هر چه زودتر تكليفش روشن شود و در عين حال از عليرضا (برادر تني‌اش) وحشت داشت و مي‌ترسيد كه انگليسي‌ها او را روي كار بياورند! من به ترات تلفن كردم. او گفت كه من فعلاً با اين سرعت كاري ندارم، ولي شما هر روز تلفن كن! به هر حال، هر روز تلفن مي‌زدم.
فكر مي‌كنم چهار يا پنج روز پس از اوّلين ملاقات بود كه ترات گفت: "امشب همان‌جا بيا!" سر قرار رفتم. ترات گفت: "محمدرضا پيشنهادات ما را انجام داده و اين خوب است، البته ما نمي‌گوييم كه به هيچ راديويي گوش ندهد، به هر راديويي دلش خواست گوش بدهد، ولي مسئله نقشه براي ما اهميت دارد كه اين چه علاقه‌اي است كه او به پيشرفت قواي آلمان داشت! بهر حال يك اشكال پيش آمده. روس‌ها صراحتاً مخالف سلطنت هستند و خواستار استقرار رژيم جمهوري در ايران مي‌باشند! آمريكايي‌ها هم بي‌تفاوتند و مي‌گويند براي ما فرقي نمي‌كند كه در ايران جمهوري باشد يا سلطنت، و بيش‌تر هم چون رژيم جمهوري را مي‌شناسند به آن راغب‌اند. ولي خود ما به سلطنت علاقمنديم، به دلايلي كه آمريكايي‌ها متوجه نيستند، ولي روس‌ها دقيقاً متوجهند! آمريكايي‌ها نمي‌دانند كه در جمهوري ايران براي‌ آن‌ها مشكلات جديدي پيش خواهد آمد. لذا من بايد نخست با آمريكايي‌ها صحبت كنم و آن‌ها را توجيه كنم و زماني كه مسئول مربوطه قانع شد، وزنة ما سنگين مي‌شود و دو نفري به سراغ روس‌ها خواهيم رفت. اين بحث طبعاً چند روزي طول مي‌كشد، ولي شما طبق معمول هر روز تلفن كن!"
من همان شب سخنان ترات را دقيقاً به اطلاع محمدرضا رساندم و هر روز به سفارت تلفن مي‌زدم. تا چند روز مي‌گفت كه مطلب تازه‌اي ندارم و به طور جدي دنبال قضيه هستم. به هر حال پس از حدوداً 4 ـ 5 روز مجدداً او را در همان محل و در همان ساعت ديدم. گفت: "من آمريكايي‌ها را قانع كردم كه در ايران وضع موجود و رژيم سلطنت مناسب‌تر از جمهوري است. آن‌ها هم پذيرفتند و گفتند كه شما در مناطقي چون ايران با تجربه‌تر و مطلع‌تر هستيد و حرف شما را قبول داريم. من هم گفتم كه خير، اين قبول داشتن فايده‌اي ندارد، شما بايد در مقابل رقيب مشتركمان، يعني روس‌ها، در كنار ما بايستيد و از موضع ما دفاع كنيد." خلاصه در ملاقات آن روز، منظور ترات اين بود كه بفهماند توانسته موافقت آمريكايي‌ها را جلب كند و البته مي‌گفت كه آمريكايي‌ها هنوز نيز باطناً بي‌تفاوت هستند، ولي علاقمندند كه خواست انگليسي‌ها اجرا شود و قول داده‌اند كه محكم در كنار آن‌ها بايستند! ترات گفت: "به نظر من مسئله حل شده است،‌ چون روس‌ها به كمك آمريكايي‌ها، به‌خصوص از نظر وسايل جنگي، احتياج دارند و در مذاكرات مشترك ما و آمريكا با نماينده شوروي، او مجبور است تسليم شود. اين مسئله نيز طول مي‌كشد، ولي تو مانند سابق روزانه تلفن كن!".
يكي دو روز بعد باز ملاقات رخ داد و اين بار ترات گفت كه متأسفانه ما نتوانستيم روس‌ها را حاضر به پذيرش محمدرضا كنيم! نمايندة آمريكا تهديد كرده است كه ما در روابطمان تجديدنظر خواهيم كرد (كه البته بلوف بود) و شما بايد از مسكو اختيارات كامل و دستورات صريح و واضح بگيريد و اعلام كنيد كه خواست دو دولت بريتانيا و آمريكا اين است!
نمي‌دانم حرف‌هاي ترات تا چه حد با واقعيت منطبق بود؟! آيا واقعاً چنين بود و يا مي‌خواست محمدرضا را بيش‌تر در ترس و التهاب و انتظار شديد قرار دهد؟! نكتة ديگري كه به اين فرض دامن مي‌زند، رفتار مشكوك علي قوام (پسر قوام‌الملك شيرازي و شوهر اشرف) بود! او همزمان با ملاقات‌هاي من و ترات (كه البته من و محمدرضا از او مخفي مي‌كرديم) هر روز نزد محمدرضا مي‌آمد (همسرش در سعدآباد بود و او حق داشت به كاخ بيايد). تلاش علي قوام در دامن زدن به التهاب و ترس محمدرضا بود. گاهي كه هواپيمايي بر فراز تهران پرواز مي‌كرد، داد مي‌زد: "هواپيماي روس‌ها! مي‌خواهد كاخ را بمباران كند!" مستقيماً به محمدرضا نمي‌گفت، ولي رو به من مي‌كرد و مي‌گفت: "حسين، اگر مي‌خواهي خطري متوجهت نشود، بيا برويم در سفارت انگليس پناهنده شويم، پناهنده موقت، وقتي خطر رفع شد بيرون مي‌آييم! من خودم هر روز همين كار را مي‌كنم!" من گفتم: "چطور؟ آيا راهت مي‌دهند؟" گفت: "البته، كار مشكلي نيست. دربان در را باز مي‌كند و مي‌روم داخل و وقتي خطر رفع شد بيرن مي‌آيم!" به هر حال، طوري بلند صحبت مي‌كرد كه محمدرضا نيز بشنود و بداند كه يكي از راه‌هاي نجاتش پناهنده شدن به سفارت انگليس است! خلاصه، علي قوام تا هواپيما مي‌ديد از جا مي‌پريد و مي‌گفت: "حسين، بدو مخفي شويم، جانمان در خطر است". اين حركات علي قوام تا 24 شهريور ادامه داشت و باعث اضطراب محمدرضا مي‌شد.
بالاخره 24 شهريور بود كه ترات به من گفت: "با عجله همين امشب ترتيب كار را بده و هر چه زودتر محمدرضا به مجلس برود و سوگند بخورد و تأخيري در كار نباشد." من به محمدرضا اطلاع دادم. او هم مقامات مربوطه را تلفني احضار كرد، توسط فروغي استعفانامه رضا خان، كه منتظر تعيين تكليف وليعهد بود، تقرير شد و مقدمات رفتن رضا خان و انتصاب محمدرضا به سلطنت تدارك ديده شد. من در اين صحنه‌ها حضور نداشتم. حدود ساعت 12 شب بود كه محمدرضا به من گفت كار تمام شده و ترتيبات لازم داده شده است. به اين ترتيب روز 25 شهريور استعفاي رضا خان و انتصاب محمدرضا به سلطنت به مجلس اعلام شد و روز 26 شهريور محمدرضا در مجلس سوگند خورد و رسماً شاه شد.

*انگليسي‌ها و عليرضا

همان‌طور كه گفتم گرايش رضا خان و محمدرضا به آلمان نازي مسئله واضحي بود و آن‌ها تا مدتي ترديد نداشتند كه هيتلر پيروز خواهد شد. پس از اشغال ايران، انگليسي‌ها هنوز ترديد داشتند كه شايد محمدرضا پس از سلطنت و آن‌گاه كه احساس قدرت كند خود را به شكلي در اختيار هيتلر قرار دهد و لذا مي‌خواستند او را كاملاً و صددرصد مطيع و مهار كنند.
مهرة ديگري كه مورد نظر انگليسي‌ها بود، عليرضا بود. در آن‌موقع، عليرضا حدود 19 سال داشت و از نظر خصال و شخصيت شباهت تام و تمامي به رضا خان داشت. فردي بي‌رحم و خشن و بدون منطق بود و انگليسي‌ها روي اين خصوصيات او شناخت دقيق داشتند و مي‌دانستند كه امكان اين‌كه در شخصيت او بعداً يك شكوفايي ايجاد شود وجود ندارد و لذا محمدرضا را از نظر شخصيت بر عليرضا ترجيح مي‌دادند. ولي به هر حال، مانورهاي ترات يك تنبيه براي محمدرضا محسوب مي‌شد و انگليسي‌ها ابائي نداشتند كه عليرضا را به رخ او بكشند.
ترات، تلويحاً ولي به نحو گويايي، مي‌گفت كه ما اگر سلطنت را مي‌پذيريم، محمدرضا تنها كانديد ما نيست، ما افراد ديگري را نيز در خانواده پهلوي داريم! منظورش اين بود كه به محمدرضا بفهماند كه تو كه با پدرت در كنار آلمان‌ها قرار گرفتي و به ما خيانت كردي، حالا صحيح نيست كه انتظار داشته باشي استفاده‌اش را ببري! در واقع منظور تهديد بود و محمدرضا هم هر كاري از دستش برمي‌آمد براي تضمين دادن به انگليسي‌ها انجام داد. فقط عليرضا نبود، از عبدالرضا هم نام مي‌بردند. ولي طبيعي بود كه به دلايل روشني انگليسي‌ها قلباً محمدرضا را بر عليرضا و عبدالرضا ترجيح مي‌دادند و مهم‌ترين دليل همان تفاوت شخصيت محمدرضا و انعطاف‌پذيري او بود.
انگليسي‌ها بعدها عليرضا را رها نكردند و رابطه‌شان را با او حفظ كردند. تا دو سه سال بعد خيلي واضح به طور منظم در كاخ عليرضا با او تماس مي‌گرفتند و عليرضا نيز تلاش مي‌كرد تا كم‌تر با برادرش مواجه شود. او شخصيتاً سياست نداشت و نمي‌توانست آن‌چه را در درونش است مخفي نگه دارد و همين به بهاي جانش تمام شد.
خلاصه، شايد مسئله به آن بغرنجي كه ترات مطرح مي‌كرد نبود! آمريكايي‌ها در خاورميانه در آن زمان احتياج مبرم به راهنمايي انگليسي‌ها. با قرن‌ها تجربه‌اش، داشتند و تصور مي‌كنم حتي امروز هم چنين باشد. طبيعي بود كه آمريكايي‌ها را با يك جلسه و يا حتي يك تلفن مي‌توانستند قانع كنند. مي‌رسيم به شوروي‌ها! روس‌ها در آن زمان نياز شديد به كمك آمريكا داشتند و طبعاً نمي‌توانستند با نظر آن‌ها مخالفت كنند، چنان‌كه موافقت هم كردند! ولي آيا اين توافق واقعاً به اين مدّت طولاني و فشار شديد روحي بر محمدرضا نياز داشت؟ من ترديد دارم و شايد بتوانم بگويم يقين دارم كه انگليسي‌ها مي‌خواستند به محمدرضا كاملاً تفهيم كنند، به نحوي كه هيچ‌گاه فراموشش نشود، كه اين ما بوديم كه تو را شاه كرديم و طبعاً انتظاراتي داريم و اين انتظارات بايد اجرا شود.

*فرار رضا خان

رضا خان استعفانامه‌اي را كه فروغي تهيه كرده بود، امضا كرد و صبح 25 شهريور به سوي اصفهان حركت كرد.
شب قبل محمدرضا به من اطلاع داد كه فردا پدرم در كاخ مرمر حاضر مي‌شود و تهران را ترك مي‌كند. من نيز به كاخ مرمر رفتم و گوشه‌اي ايستادم. تشريفات دربار سريعاً اطلاع داده بود و تعدادي از رجال كشوري و لشكري حاضر بودند. آن‌ها دور تا دور بزرگ‌ترين سالن كاخ مرمر به طور منظم ايستاده بودند. من از بيرون نگاه مي‌كردم، ولي صحيح نبود كه وارد شوم. پس از مدتي رضا خان آمد و وليعهد هم پشت سرش بود. با هم وارد سالن شدند. رضا با لباس كامل نظامي و شنل آبي بود. من طوري ايستادم كه هم جزء مدعوين نباشم و هم بشنوم.
مضمون گفته رضا خان اين بود كه من چون پير و فرسوده شده‌ام، مسئوليت مملكت را بايد به يك فرد جوان، كه وليعهد است، واگذار كنم و از شما انتظار دارم كه از وليعهد به عنوان شاه آينده ايران حداكثر پشتيباني را بكنيد! حاضرين هم گفتند: "اطاعت مي‌شود." و تعظيم كردند. رضا عصايش را به علامت خداحافظي بلند كرد و بيرون آمد. مراسم چنان كوتاه بود كه باعث تعجّب من شد. حدوداً فكر مي‌كنم 5 دقيقه طول كشيد!
رضا خان و وليعهد و فروغي بيرون آمدند. اتومبيل شاه را به جلوي در ورودي ساختمان آورده بودند. جلوي ماشين به فرمانده اسكورتش، كه يك سروان شهرباني بود،‌ گفت: "من ديگر كسي نيستم كه مورد تهديد واقع شوم و شما نبايد دنبال من بياييد، وگرنه مجازت مي‌شويد." موقعي كه خواست سوار اتومبيل شود مرا ديد و گفت: "حسين، ازت خداحافظي مي‌كنم!" من هم احترام نظامي گذاشتم و او به‌سرعت سوار شد و تنها با صادق‌خان (راننده‌اش) رفت. خانواده‌اش قبلاً به اصفهان رفته بودند و رضا خان هم عجله زيادي داشت كه سريع‌تر تهران را ترك كند، تا به دست قشون روس كه هر لحظه ممكن بود از كرج به تهران برسند، نيفتد.
پس از حركت اتومبيل رضا خان، ناصرخان اميرپور، فرمانده اسكورت، به سار موتورسوارها گفت: "من مي‌روم ولي شما نياييد چون ممكن است ديده شويد!" او، كه با من رفيق صميمي بود، به من گفت كه من نمي‌توانم او را تنها بگذارم، تنها مي‌روم ولو از شاه كتك بخورم، چون رضا خان گفته بود كه اگر بياييد مجازات مي‌شويد و مجازات او هم همان عصا بود!به هر حال، فرمانده اسكورت با موتور به تنهايي راه افتاد. او پس از بازگشت برايم تعريف كرد: "من با فاصله چند كيلومتر، به طوري كه ديده‌ نشوم تا اصفهان پشت‌سر اتومبيل رفتم و همه تكنيك‌ها را به كار بردم كه مرا نبيند، چون گاهي پشت‌سرش را نگاه مي‌كرد. در جادة قم، ماشين به يك سه‌راهي رسيد (احتمالاً سه‌راهي ساوه). در آن‌جا، ارتش انگليس از ساوه به سمت تهران مي‌آمد. حدوداً يك تيپ بود و وارد جادة قم ـ تهران شده بود. جاده را بسته بودند. اتومبيل ايستاد و من هم توانستم خودم را به‌تدريج نزديك كنم. يكي دو دقيقه پس از توقف اتومبيل، يك افسر عالي‌مقام انگليسي آمد، چون رضا خان را با لباس و شنل آبي شناخته بودند و به فرمانده تيپ اطلاع داده بودند. فرمانده تيپ بلافاصله دستورات شديد داد كه نيروها از جاده خارج شوند. رضا خان هم از اتومبيل پياده شد و به در آن تكيه داده بود. سپس، فرمانده تيپ نزد رضا خان آمد و احترام نظامي گذاشت و به واحدش دستور احترام داد و رضا خان به راه افتاد."
نكته قابل توجه دربارة عزيمت رضا خان، رفتار بوذرجمهري بود: كريم بوذرجمهري در كودتاي حوت 1299 از ساير افراد فوج رضا خان درجه‌اش پايين‌تر بود. بعضي مانند يزدان‌پناه در آن زمان ميرپنج (سرتيپ) بودند، ولي بوذرجمهري گروهبان بود و اين آدم بي‌سواد با حمايت رضا خان به درجة اميرلشكري رسيد و فرمانده يكي از دو لشكر مهم كشور (لشكر يك) شد.
بوذرجمهري شب قبل خانواده‌اش را به اصفهان فرستاده بود و خودش هنوز در تهران بود. يكي دو روز بعد او نيز به اصفهان گريخت و فرماندهي لشكر را به معاونش، كه يك سرتيپ بود، سپرد.
رضا خان قبل از عزيمت به صادق‌خان (راننده‌اش) گفت كه به بوذرجمهري مراجعه كن و اتومبيل را پر بنزين كن و چند حلب هم در صندوق عقب بگذار. بوذرجمهري مسئول نگهداري كلية سوخت دو لشكر مستقر در مركز بود و در آن شرايط جنگ نيز بنزين ناياب بود. پس از مدتي صادق‌خان به ساختمان وليعهد آمد و گفت كه به بوذرجمهري مراجعه كردم كه باك را پر كنم و دو حلب اضافه بگيرم و او گفت كه نمي‌دهم! وليعهد با بوذرجمهري تماس گرفت و او هم كه مي‌دانست محمدرضا، شاه خواهد شد، پذيرفت. چند روز بعد اطلاع پيدا كردم كه حدود هشتاد هزار حلب بنزين كه براي واحدهاي نظامي در عباس‌آباد ذخيره بود را يك افسر كمونيست به نام ناطقي (ستوان دو يا ستوان سه) آتش‌زده و آتش‌سوزي عجيبي ايجاد كرده است.

*قوام شيرازي و املاك پهلوي

رضا خان شب به اصفهان مي‌رسد و در خانه فرد متمولي به نام كازروني سكني مي‌گيرد. همان شب نيز قوام‌الملك شيرازي به اتفاق دكتر سجادي پشت‌سر او به اصفهان مي‌آيد.
آن شب ابراهيم قوام به رضا خان مي‌گويد كه شما كه ايران را ترك مي‌كنيد، تكليف مايملكتان چه مي‌شود؟ لازم است كه تكليف آن‌ها را روشن كنيد! رضا خان با قوام‌الملك صحبت‌هايي مي‌كند و مي‌گويد كه بنويسيد. محضرداري را خبر مي‌كنند و رضا خان ديكته مي‌كند كه آن‌چه دارم، اعم از منقول و غيرمنقول، را به وليعهد واگذار مي‌كنم. قوام هم تصحيحاتي انجام مي‌دهد و رضا امضاء مي‌كند. سپس رضا خان به سمت كرمان حركت مي‌كند و قوام‌الملك به سوي تهران قوام‌نامه را به فروغي داد و او هم در روزهاي بعد در مجلس قرائت كرد.
رضا خان در طول سلطنتش تمام املاك مرغوب شمال را به زور سرنيزه به نام خود كرد. پس از سقوط او، تا مدت‌ها روزنامه‌ها و مجلات كشور پر بود از نمونه‌هايي از غضب اموال مردم توسط رضا خان. البته گاهي پول مختصري هم به عنوان بهاي آن مي‌داد. املاك را به منطقه‌هاي مختلف تقسيم كرد و در هر منطقه يك افسر گمارد و كل املاك او را سرلشكر كريم‌آقاخان بوذرجمهري اداره مي‌كرد. در سال 1319 (يك‌سال قبل از رفتن رضا خان از ايران) صورتحساب عايدي خالص ساليانه املاك پهلوي 62 ميليون تومان بود، كه همه اين‌ها را به محمدرضا منتقل كرد و ساير اولاد او بي‌نصيب ماندند. بعدها آن‌ها به رضا خان شكايت كردند و او نيز به محمدرضا نوشت كه كاخ‌هاي فرزندان را به آن‌ها انتقال دهد و علاوه بر آن به هر كدام يك ميليون تومان بپردازد، كه سريعاً انجام شد.
اگر رضا خان خاطرات خود را مي‌نوشت و در آن توضيح مي‌داد كه چرا هزاران هزار مالك را بي‌ملك كرد تا خود مالك شود، دانستن انگيزه او جالب بود. تصور مي‌كنم اگر خاطراتش را مي‌نوشت بايد مي‌گفت كه از نظر ملك سيري نداشتم! از شخصي كه خود زماني به رضا خان پيشنهاد فروش املاكش را داده بود پرسيدم. پاسخ داد: "اگر مي‌خواستيد رضا خان خوشحال شود، درجه بدهد، مقام بدهد و يا پيشنهادي را تصويب كند، بهتر بود قبل از شروع نام چند ملك را با مشخصات و قيمت آن مطرح مي‌كرديد و مطمئن بوديد كه كارتان انجام مي‌شد!" همه و يا لااقل تعداد زيادي از كساني كه حق ملاقات با او را داشتند چنين پيشنهاداتي مي‌دادند و اين نقطه‌ضعف بزرگ رضا خان بود. در روزهاي اشغال ايران توسط متفقين، كه انگليسي‌ها رضا را به عنوان يك مهرة بي‌ارزش و مدفون مي‌دانستند، راديوي بي.بي.سي. سه روز متوالي دربارة املاك رضا خان سخن گفت و مي‌گفت كه بزرگ‌ترين خدمتي كه رضا خان به مملكتش كرده، غصب كلية اموال مردم شمال است!


منبع: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8711091244




منبع این مقاله : :نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه کاشان
آدرس این مطلب : http://nahad.kashanu.ac.ir/102/ویژه-سی-سالگی-انقلاب-؛-مستر-ترات-گفت:-ما-از-درون-كاخ-اطلاعات-دقيقي-داريم/